محمد بن عبد الله بن عمر

31

خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )

حكايت يازدهم - حكايت سلمان فارسي ، رضى اللّه عنه ابن عباس ، رضى اللّه عنه ، گفت : سلمان از ابتداى كار خود ما را خبر داد وگفت : من [ مردى ] « 1 » فارسي بودم از قراى أصفهان وپدرم دهقان آن دية بود ومنعم بود ودين مجوس داشتيم . پدرم روزى مرا به مزرعهء خود فرستاد ، به جهت عمارت ، در راه كليسايى يافتم وآواز غلبه‌اى از آن مىآمد ، به آنجايگه رفتم وجمعى نصارى ديدم كه إنجيل مىخواندند « 2 » ونماز مىكردند وبه دعا مشغول مىشدند ؛ مرا هوس آن دين گرفت ، وتا شب با ايشان مشغول مىشدم « 3 » . چون به خانه رفتم وحكايت با پدرم گفتم ، جواب داد : دين تو باخيرتر است از دين ايشان . منكر آمدم وگفتم : دين ترسايان با خير است . پدرم ، چون در من ميل عظيم ديد ، انديشه كرد كه بگريزم از وى . پس مرا مقيد كرد ومحبوس گردانيد . من پنهان كس به نصارى فرستادم . تا چون كاروانى به شام مىرود ، مرا خبر كنند . چه مىگفتند كه در شام اين دين بيشتر است . روزى مرا خبر كردند ، قيد از پاى خود برگرفتم وبا كاروان برفتم . چون به شام رسيدم ، ملازمت رهبانى نمودم ، تا به نزد رهبانى رفتم ، كه در جانب روم ، مقام داشت . چون وفات مىيافت ، گفتم : مرا به ديگرى وصيت كن . گفت : نزديك است به آن كه پيغمبر آخر الزمان ظاهر شود ، كه مقصود تو از وى حاصل شود . * وپيغمبر آخر الزّمان را سه نشان است : صدقه نخورد وهديه تناول كند وبر پشت وى مهر نبوت ظاهر باشد . پس منتظر آن بودم كه آوازهء سيد برسد وبه خدمتش روم . تا كاروانى از حجاز در رسيد وگوسفندى چند داشتم وبه كاروان دادم ، تا مرا به حجاز برند . چون به زمين عرب رسيدند ، غدر كردند ومرا به بندگى به جهودى فروختند ، ومدتي با وى بودم . بعد از آن ، از بنى قريظة جهودى بيامد ومرا بخريد وبه مدينه برد . وشوق سيد در دل داشتم ، اما به قيد بندگى گرفتار بودم ، تا سيد ، عليه السلام ، به قباى مدينه رسيد . وخبر به بنى قريظة آوردند وشتاب در من افتاد . چون شب درآمد ، چند من خرما ، كسى به من داده بود ، برگرفتم وبه خدمت سيد ، عليه السلام ، آمدم وخرما پيش وى نهادم وگفتم : اين صدقه است . سيد ، عليه السلام ، نخورد وصحابه را فرمود تا بخورند . [ روز ديگر ، ] « 4 » خرماى چندى به خدمت سيد بردم وگفتم : اين هديتي است كه آورده‌ام تا تو وياران بخوريد . سيد ، عليه السلام ، خود وياران بخوردند . روز سوم ، به گورستان بقيع رفتم به خدمت سيد ، عليه السلام ، وبر سر وى بازايستادم ودر پشت وى نگاه مىكردم . به فراست بدانست وآن گه ردا از دوش مبارك برگرفت ومهر نبوت بر پشت وى ظاهر شد . بعد از آن ، در قدم سيد ، عليه السلام ، افتادم وبسيار بگريستم وبوسه بر

--> ( 1 ) . كلمهء داخل [ ] از سيره ، نقل شد . ( 2 ) . در أصل : مىخواند ( 3 ) . در أصل : مشغول مىشدند مرا شدم ( 4 ) . از ص 194 سيره ، نقل شد .